13 و نیم ماهگی
آنیل جونم این روزا هم مثل ماههای گذشته از قشنگ ترین روزای زندگی منه.وقتی روزا خوابی دلم برات تنگ میشه. دلم برا شیطنت هات تنگ میشه. شب ها که می خوابی بهترین وقته تا یه دل سیر بغلت کنم و بو کنم تن نازتو با نفسهات زنده شم دوباره و دوباره....اخه روزا که یه جا بند نمیشی که بشه بغل نگهت داشت.
پریروز متوجه شدم برگ شمعدونی داری می جویی. نمی دونستم بخندم یا نگران شم. از دهنت آوردم بیرون اما شکر که خوبی. اما شمعدونی هر چی برگ داشت کنده بودی. فردا بهار بیاد گل نداریم بزاریم بالکن خوشگل شه نکن مامانم!
خیلی دوس داری دنبالت کنم و بگیرم. این بازیارو دوس داری صدای خنت پر میشه تو خونه و جون میده به زندگی ما. چقدر نشاط آوردی به زندگیم عزیزم.
الان دیگه متوجه ارتباطات می شی. کنترل و تلویزیون ، کلید لوستر و روشنایی ، شیر آب و باز و بسته کردن. نه نه ! میگم برای لحظه ای شده از کار وایمیسی. کار با گوشی لمسی من و بابا رو دوس داری و با انگشت تصاویر رو جابجا میکنی. با کوچکترین موزیکی به رقص میای و کف میزنی.
یاد گرفتی بابا رو ناز میکنی و میبوسی البته شبیه گاز گرفتنه! دخترم می خوام بدونی جز خوش شانس ترین دخترایی که بابای بی نظیری داری با یه قلب مهربون. بابا آرامش و سعادت من و توست.
ازت می خوام همیشه دوسش داشته باشی ، حرفاشو گوش بدی و قدرش رو بدونی.
امروز 13 و نیم ماهه شدی . الهی شکر. دیشب تولد عمو بهزاد بودیم و حسابی خوش گذشت اما شما که بیشتر خوابیدی.
دوستت دارم قند مامان!



13 و نیم ماهگی
